حكيم ابوالقاسم فردوسى

514

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سران را همى خواهد اكنون بجنگ * يكايك ببايد شدن تيز چنگ كه گر ما بدين كار سستى كنيم * و گرنه بدين پيش دستى كنيم بهانه كند باز گردد ز جنگ * بپيچد سر از كينه و نام و ننگ ار ايدونك باشيد با من يكى * از يشان فراوان و ما اندكى ازان نامداران برآريم گرد * بدانگه كه سازد همى او نبرد ور ايدونك پيران ازين راى خويش * نگردد نهد رزم را پاى پيش پذيرفتم اندر شما سر بسر * كه من پيش بندم بدين كين كمر ابا پير سر من بدين رزمگاه * بكشتن دهم تن بپيش سپاه من و گرد پيران و رويين و گيو * يكايك بسازيم مردان نيو كه كس در جهان جاودانه نماند * بگيتى بما جز فسانه نماند هم آن نام بايد كه ماند بلند * چو مرگ افگند سوى ما بر كمند زمانه بمرگ و بكشتن يكيست * وفا با سپهر روان اندكيست شما نيز بايد كه هم زين نشان * ابا نيزه و تيغ مردم كشان بكينه ببنديد يك سر كمر * هران كس كه هست از شما نامور كه دولت گرفتست از يشان نشيب * كنون كرد بايد بكين بر نهيب بتوران چو هومان سوارى نبود * كه با بيژن گيو رزم آزمود چو برگشتهء بخت او شد نگون * بريدش سر از تن بسان هيون نبايد شكوهيد زيشان بجنگ * نشايد كشيدن ز پيكار چنگ ور ايدونك پيران بخواهد نبرد * بانبوه لشكر بيارد چو گرد هميدون بانبوه ما همچو كوه * ببايد شدن پيش او همگروه كه چندان دليران همه خسته دل * ز تيمار و اندوه پيوسته دل برآنم كه ما را بود دستگاه * از يشان بر آريم گرد سياه بگفت اين سخن سر بسر پهلوان * بپيش جهان ديده فرخ گوان چو سالارشان مهربانى نمود * همه پاك بر پاى جستند زود برو سر بسر خواندند آفرين * كه چون تو كسى نيست پر داد و دين پرستنده چون تو فريدون نداشت * كه گيتى سراسر بشاهى گذاشت ستون سپاهى و سالار شاه * فرازندهء تاج و گاه و كلاه فدى كردهء جان و فرزند و چيز * ز سالار شاهان چه جويند نيز همه هرچ شاه از فريبرز جست * ز طوس آن كنون از تو بيند درست همه سربسر مر ترا بنده‌ايم * بفرمان و رايت سر افگنده‌ايم گر ايدونك پيران ز توران سپاه * سران آورد پيش ما كينه خواه ز ما ده مبارز و زيشان هزار * نگر تا كه پيچد سر از كارزار ور ايدونك لشكر همه همگروه * بجنگ اندر آيد بكردار كوه ز كينه همه پاك دلخسته‌ايم * كمر بر ميان جنگ را بسته‌ايم فداى تو بادا تن و جان ما * سراسر برينست پيمان ما چو گودرز پاسخ برين سان شنود * بدلش اندرون شادمانى فزود بران نامداران گرفت آفرين * كه اى نرّه شيران ايران زمين